هق هق ِ خاطره ی غم ، روی شونه هام نشسته

عطر ِ ارغوانی ِ یاس ، گوشه ی نگاه ِ خسته

آخ یادش بخیر یه روزی ، جمع ِ خونمون چه جم بود

چیزی که نبود تو سفره ، آب اشک و نون غم بود

با پدر بزرگ ِ خوبم ، همیشه بازی میکردیم

یکی هم دلش میشد تنگ ، همه دمسازی میکردیم

بوی لبخندای مادر ، می پیچید میون ِ خونه

چه صفایی داشت محله ، چه قشنگ بود آشیونه

اما ناگهان سفر رفت ، مرد خوب ِ آسمونا

ابر ِ غصه بی امون زد ، به چشای خیس ِ گلها

تا پدر بزرگ سفر کرد، در خونه رو سوزوندن

دست مادر ُ شکستن ، بابا رو به زور کشوندن

آتیش افتاد توی خونه ، گلای آرزو مردن

خورشید ِ حق ُ پوشوندن ، حق ِ بابا مونو خوردن

آخ از اون لحظه ی طوفان ، آخ ازون غلاف ِ شمشیر

وای از اون میخ ِ درشتی ، که تو سینه میکنه گیر

مردی که قلعه ی خیبر ، روی دستش زیر و رو شد

یه دفه خونه نشین شد، سر گذاشت رو زانوی خود

آغوش مادر ِ خوبم  ، شده آسمون لاله

دست ِ اون بالا نمیاد ، موندنش دیگه محاله

جمع ما پاشیده از هم ، سر و سامونی نداریم

خونمون شده ویرونه ، سر رو خاکِ غم میذاریم

شعر از علیرضا لک